معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٢ - چهقدر عاشقم اين آفتاب پنهان را - بياتاني حسن
چهقدر عاشقم اين آفتاب پنهان را
بياتاني حسن
نگاه ميکنم از آينه خيابان را
و ناگزيري باران و راهبندان را
«من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب»
و بغض ميکنم اين شعر پشت نيسان را
چراغ قرمز و من محو گلفروشي که
حراج کرده غم و رنجهاي انسان را
کلافه هستم از آواز و ساز، از چپ و راست
بلند کرده کسي لايلاي شيطان را
چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چهقدر آه کشيدم شهيد چمران را
وليعصر...ترافيک...دود...آزادي...
گرفته گرد و غبار اسم اين دو ميدان را
غروب ميشود و بغضها گلوگيرند
پياده ميروم اين آخرين خيابان را...
عزيز مثل هميشه نشسته چشم به راه
نگاه ميکند از پشت شيشه باران را
دو هفتهايست که ظرف نباتمان خاليست
و چاي ميخورم و حسرت خراسان را
سپردهام قفس مرغ عشق را به عزيز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را
عزيز با همه پيري، عزيز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را
سفر مرا به کجا ميبرد؟ چه ميدانم
همين که چند صباحي غروب تهران را...
صداي خوردن باران به شيشهي اتوبوس
نگاه ميکنم از پنجره بيابان را
نگاه ميکنم و آسمان پر از ابر است
چهقدر عاشقم اين آفتاب پنهان را...
چهقدر تشنهام و تازه کربلاي يک است
چهقدر سخت گذشتيم مرز مهران را
*
نسيم از طرف مشهدالرضاست...ولي
نگاه کن!
حرم سرور شهيدان را